آمدنم بهانه ای می خواست تا راه و مسیر جدیدی را که خواهان پای گذاشتن
به آن هستم را برای خود توجیه نمایم . توجیهی که تا خودم را قانع کنم که
پای بر راه مسیر طی شده در آستانه ی رهگزران مکتب دانشگاه بگذارم .
راهی که آمدنش شاید آسان باشد اما ماندگاری اش راهی را بر نمی تابد جز
عزم و اراده . باید خود را بشناسم . نه ... باید خود را بهتر بشناسم ...
آغاز راه هستم . آغازی که سر آغازش چشم ها را باز کردن است !
چشمی که دستانم را قدرت می دهد تا نگاهی که در پس او فریاد است پنهان
نشود . آری ... من آمدم !
آمدم تا پای بندی خود را به آیین علم " به خود ثابت نمایم .
من هم اکنون همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر بر سینه ی تافته ی
غربت این کویر افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان " کسی هست که
بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر پشت
زمین روانه کرده ام " برگیرد ؟ بار سنگین بر دوش من چیزی نیست جز حقیقت.
پس من می نویسم ...
زیرا کسی به من آموخت که : قلم زبان خداست " قلم امانت آدم است
قلم ودیعه عشق است هر کسی توتمی دارد و قلم توتم من است !
پس من می نویسم ...
|
+| نوشته شده توسط
سید محمد امین شریفی ساداتی در جمعه 29 تیر1386
|